اگر نویسنده نمی شدم، کافه باز می کردم و کیک های خوشمزه می فروختم

به گزارش تا بینهایت کیت پنکهرست نویسنده و تصویرگر کتاب بچه ها و اهل بریتانیاست. او برای مجموعه داستان هایش شهرت بسیاری دارد و جوایز متعددی برای کتاب های تصویری اش دریافت کرده است. مجموعه ماجراهای کارآگاه ماریلا از مشهورترین آثار وی است که کتاب های فندق (واحد کودک و نوجوان نشر افق) با ترجمه ریحانه جعفری برای بچه ها منتشر کرده. ماریلا دخترکی شیرین، سرزنده و دوست داشتنی است که ماجراهای کارآگاهی اش پر از هیجان اند. او دقیق و باهوش است و از شکست نمی ترسد و ناامید نمی شود؛ ویژگی هایی که در شخصیت نویسنده این کتاب ها هم دیده می شود. کیت پنکهرست، که این روزها با فرزند کوچکش در قرنطینه خانگی است، در گفت وگویی غیرحضوری به سؤال های ثمین نبی پور پاسخ داده است که در ادامه می خوانید.

اگر نویسنده نمی شدم، کافه باز می کردم و کیک های خوشمزه می فروختم

وقتی بچه بودید، قهرمان زندگی تان چه کسی بود؟

من طرفدار پروپاقرص ایندیانا جونز بودم، همان شخصیت داستانی یک باستان شناس که در مجموعه ای از فیلم ها به همین نام مشهور شد. عاشق این بودم که دور دنیا سفر می کند و دنبال گنجینه های تاریخی می شود و در طول جهتش، یک عالمه بدشناسی هم می آورد. مدت ها فکر می کردم واقعاً دوست دارم بزرگ که شدم، باستان شناس شوم. اما فهمیدم که در دنیای واقعی، باستان شناسی ماجراجویی های دیوانه وار کمتری دارد، برای همین تصمیم گرفتم تمرکزم را بگذارم روی تصویرسازی و طراحی و در عوض، خودم داستان هایی را خلق کنم.

چه شد که تصمیم گرفتید نویسنده شوید؟

من همیشه در نقش تصویرگر کار کرده ام. سال ها بود که تصویرگری قصه هایی که بقیه تصویرگرها و نویسنده ها می نوشتند، انجام می دادم و یک عالمه سرنخ و راهنمایی و کمک داشتم که چطور می شود یک قصه فوق العاده نوشت. به نظرم، بهترین راه برای نوشتن کتاب کودک، این است که تا آنجا که می توانی کتاب کودک بخوانی. نتیجه این کار شگفت انگیز است. من هیچ آموزشی برای نویسندگی ندیده بودم و برای همین، نگران هم نبودم که نویسندگی را درست انجام می دهم یا نه. اما ایده شخصیت ماریلا که به ذهنم رسید، او را نقاشی کردم و اسم قصه هایش را برای خودم یادداشت کردم. وقتی بالاخره نشستم به نوشتن، انگار قصه ها خیلی روان از سر قلمم جاری می شدند.

در خلق یک کتاب تصویری، نویسنده و تصویرگر چطور می توانند با هم همکاری کنند؟

برای کتاب های زیادی تصویرگری کرده ام و می توانم بگویم اغلب نویسنده و تصویرگر اصلاً با هم ملاقات نمی کنند. معمولا این ناشر یا ویراستار است که برای منِ تصویرگر قصه و نکات اصلی درباره اش را تعریف می کند. اما فکر می کنم شرایط ایده آل برای خلق چنین کتاب هایی این است که نویسنده و تصویرگر ارتباط نزدیک و تنگاتنگی با هم داشته باشند و بتوانند مدام ایده های شان را با یک دیگر در میان بگذارند.

در این جهت موانعی هم داشتید؟ و اگر بله، چطور از آن ها عبور کردید؟

فکر می کنم بزرگ ترین مانع اعتماد به نفس بود. آن قدر از خودم مطمئن نبودم که کارهایم را به بقیه نشان دهم و درباره خودم حرف بزنم. می ترسیدم ایده هایم عیب و ایراد داشته باشند.

چه چیزی الهام بخش شما شد تا شخصیتی مانند ماریلا را خلق کنید؟

بچه که بودم، عاشق داستان های معمایی بودم، مانند پنج کتاب معروف انید بلایتون. بی صبرانه آرزو می کردم یک اتفاق معمایی برای من هم بیفتد. با دختری که همسایه روبه رویی مان بود، یک آژانس کارآگاهی راه انداختم. صبح های خیلی زود بیدار می شدیم و دنبال کارها و اتفاق های مرموز می گشتیم. البته، می توانم بگویم هرگز چیزی چشمگیری پیدا نکردیم.

پس خودتان هم عاشق معما هستید.

خیلی. من تازه با خانواده ام به یک خانه خیلی قدیمی اسباب کشی کرده ایم. خیلی دوست دارم تحقیق کنم که چه افراد دیگری در 300 سال گذشته اینجا زندگی کردند. می خواهم ببینم ماجرای مرموزی در این سال ها اینجا رخ داده یا نه.

کدام ویژگی ماریلا را خیلی دوست دارید؟

با اراده تمام می خواهد از هر چیزی یک معما بسازد و هر طور شده، حلش می کند.

ماریلا بامزه و شگفت آور است. چطور شخصیت های این مجموعه، به خصوص دوستان نزدیک ماریلا را خلق کردید؟

فکر کردم خیلی خوب می شود، اگر دوستان ماریلا با خودش فرق داشته باشند و مسائل و معماها را از زاویه دیگری نگاه کنند. ویولت محتاط تر از پاپی و ماریلاست و پاپی متخصص این است که کارها را به سرانجام برساند و از اینکه از نقشه های ماریلا فراتر هم برود، نمی ترسد.

به نظر شما بهترین راه برای شروع یک قصه چیست؟

بهترین راه این است که با جمله ای قصه را شروع کنی که از همان اول کار توجه خواننده را جلب کند و با داستانت همراه شود. مستقیم شیرجه بزن به دل ماجرا و سعی کن به شکل متفاوت یا حتی خنده داری همه چیز را تعریف کنی.

چه پیامی برای نویسنده ها و تصویرگرهایی دارید که دوست دارند نوشتن و طراحی، کار اصلی شان در زندگی باشد؟

هر جایی که می روید یک دفتر یادداشت و مداد همراه تان باشد. دوروبرتان پر از اتفاق ها و نکته های الهام بخش است. فقط باید کمی صبر داشته باشید تا خودشان را به شما نشان دهند. یک عالمه طراحی و خط خطی کنید. شخصیت ها و اتفاق های بامزه و خنده دار را طراحی کنید. این روش خیلی خوبی برای شروع نوشتن یک قصه است.

اگر نویسنده و تصویرگر نمی شدید، سراغ چه شغلی می رفتید؟

احتمالا یک کافه باز می کردم و کیک های خوش مزه می فروختم و کافه ام جایی می شد که نویسنده ها بیایند و با خیال راحت، بنویسند. اگر در این کار هم شکست می خوردم، احتمالاً یک آژانس کارآگاهی واقعی تاسیس می کردم.

وقتی ناشرتان به شما خبر داد که قرار است کتاب های ماریلا به فارسی ترجمه و در ایران از سوی نشر افق منتشر شود، چه احساسی داشتید؟

خیلی خیلی هیجان زده شدم. بی نهایت شاد بود که این قصه ها قرار است به ایران سفر کنند و امیدوارم ماریلا و ماجراهایش به بچه های ایرانی که عاشق داستان های معمایی و معماهای حسابی اند، کمک کنند. امیدوارم ماریلا که دختری شجاع و مستقل است، الهام بخش همه خواننده های این کتاب ها باشد.

نسخه فارسی کتاب ها را ناشر برای شما فرستاده. چه احساسی دارید؟

بله، واقعاً که خیلی خوشگل شده اند. خیلی دوست دارم وقتی می بینم تصویرها و قصه ها و صفحه آرایی کتاب هایم در کشورهای دیگر چه شکلی از کار درمی آیند. عاشق این هستم که ماریلا در گوشه وکنار دنیا مشغول حل کردن معماهاست.

چه پیامی برای خوانندگان کتاب هایتان در ایران دارید؟

اول، ازشان ممنونم که کتاب های من را برای خواندن انتخاب کرده اند. به خاطر وجود چنین خواننده هایی است که می توانم کتاب های هیجان انگیز بیشتری بنویسم. دوم، امیدوارم قصه ها بهشان بچسبد و الهام بخش شان باشد تا بتوانند با خلاقیت، هر کاری دوست دارند در زندگی شان انجام دهند و به آرزوهایشان برسند.

منبع: ایبنا - خبرگزاری کتاب ایران
انتشار: 1 تیر 1399 بروزرسانی: 5 مهر 1399 گردآورنده: ta8.ir شناسه مطلب: 950

به "اگر نویسنده نمی شدم، کافه باز می کردم و کیک های خوشمزه می فروختم" امتیاز دهید

امتیاز دهید:

دیدگاه های مرتبط با "اگر نویسنده نمی شدم، کافه باز می کردم و کیک های خوشمزه می فروختم"

* نظرتان را در مورد این مقاله با ما درمیان بگذارید